دیگه همه چیز تموم شد...!!!
نظر هم نده...
امروز همه چیز بین منو محمد(بهونه) تموم شد...
فقط به هم توهین نکرده بودیم که اونم به حول قوه الهی امروز انجام شد...
این وبلاگ تعطیل شد.
ستاره ها وقتي ميشكنن ميشن شهاب,اما دلي كه ميشكنه ميشه يه سوال بي جواب...!!!
نظر هم نده...
امروز همه چیز بین منو محمد(بهونه) تموم شد...
فقط به هم توهین نکرده بودیم که اونم به حول قوه الهی امروز انجام شد...
این وبلاگ تعطیل شد.
تو را از خاطرم برده طب تلخ فراموشی
دارم خو میکنم با این فراموشی و خاموشی
چرا چشم دلم کوره عصای رفتنم سسته
کدوم موج پریشونی تو را از ذهن من شسته
خدایا فاصلت تا من خودت گفتی که کوتاهه
از اینجا که من ایستادم چقدر تا آسمون راهه

من از تکرار بیزارم از این لبخنده پژمرده
از این احساس یأسی که تو را از خاطرم برده
به تاریکی گرفتارم شبم گم کرده مهتابو بگیر از چشمای کورم
عذاب کهنه ی خوابو چرا گریم نمیگیره مگه قلب من از سنگه
خدایا من کجا میرم کجای جاده دلتنگه
میخوام عاشق بشم اما طب دنیا نمیزاره
سر راهه بهشت من درخت سیب میکاره

To fall in love
عاشق شدن
To laugh until it hurts your stomach.
انقدر بخندي كه دلت درد بگيره
To find mails by the thousands when you return from a vacation.
بعد از اينكه از مسافرت برگشتي ببيني هزار تا ايميل داري
To go for a vacation to some pretty place.
براي مسافرت به يك جاي خوشگل بري
To listen to your favorite song in the radio.
به آهنگ مورد علاقت از راديو گوش بدي
To go to bed and to listen while it rains outside.
به رختخواب بري و به صداي بارش بارون گوش بدي
To leave the Shower and find that the towel is warm
از حموم كه اومدي بيرون ببيني حو له ات گرمه !
To clear your last exam.
آخرين امتحانت رو پاس كني
To receive a call from someone, you don't see a lot, but you want to.
كسي كه معمولا زياد نمي بينيش ولي دلت مي خواد ببينيش بهت تلفن كنه
To find money in a pant that you haven't used since last year.
توي شلواري كه تو سال گذشته ازش استفاده نمي كردي پول پيدا كني
To laugh at yourself looking at mirror, making faces.
براي خودت تو آينه شكلك در بياري و بهش بخندي !!!
Calls at midnight that last for hours.
تلفن نيمه شب داشته باشي كه ساعتها هم طول بكشه
To laugh without a reason.
بدون دليل بخندي
To accidentally hear somebody say something good about you.
بطور تصادفي بشنوي كه يك نفر داره از شما تعريف مي كنه
To wake up and realize it is still possible to sleep for a
couple of hours.
از خواب پاشي و ببيني كه چند ساعت ديگه هم مي توني بخوابي !
To hear a song that makes you remember a special person.
آهنگي رو گوش كني كه شخص خاصي رو به ياد شما مي ياره
To be part of a team.
عضو يك تيم باشي
To watch the sunset from the hill top.
از بالاي تپه به غروب خورشيد نگاه كني
To make new friends.
دوستاي جديد پيدا كني
To feel butterflies! In the stomach every time that you see that person.
وقتي "اونو" ميبينيد دلت هري بريزه پايين !
To pass time with your best friends.
لحظات خوبي رو با دوستانت سپري كني
To see people that you like, feeling happy.
كساني رو كه دوستشون داري رو خوشحال ببيني
See an old friend again and to feel that the things have not changed.
يه دوست قديمي رو دوباره ببينيد و ببينيد كه فرقي نكرده
To take an evening walk along the beach.
عصر كه شد كنار ساحل قدم بزني
To have somebody tell you that he/she loves you.
يكي رو داشته باشي كه بدونيد دوستت داره
To laugh .......laugh. .......and laugh ...... remembering stupid
things done with stupid friends.
يادت بياد كه دوستاي احمقت چه كارهاي احمقانه اي كردند و بخندي و
بخندي و ....... باز هم بخندي
These are the best moments of life....
اينها بهترين لحظههاي زندگي هستند
Let us learn to cherish them.
قدرشون رو بدونيم
"Life is not a problem to be solved, but a gift to be enjoyed"
زندگي يك مشكل نيست كه بايد حلش كرد بلكه يك هديه است كه بايد ازش لذت برد

يك روز مانند پرندۀ طوفان زدۀ آشيان گم كرده اي از دياري غريب به سرزمين عشق تو روي آوردم...
سرزميني را كه خيال مي كردم پر از نورو اميد است ...
حرارت خورشيد و بوي باران دارد عطر گل و بهار جاودان دارد...
اما افسوس كه مرغ بيشه هاي غريب نمي دانست ...
كه روزي اين سرزمين را اميدي نيست وروشنائيش را ديري نمي پايد...
مطمئن باش و برو
ضربه ات کاری بود
دل من سخت شکست و چه زشت
به من و سادگی ام خندیدی
به من و عشقی پاک
که پر از یاد تو بود
و خیالم می گفت تا ابد مال تو بود
تو برو ، برو تا راحتتر
تکه های دل خود را آرام سر هم بند زنم
سلام ؛ حال من خوب است...
ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور...
که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند
...با این همه اگر عمری باقی بود ، طوری از کنار زندگی می گذرم،
که نه دل کسی در سینه بلرزد، و نه این دل نا ماندگار بی درمانم ...
تا یادم نرفته است بنویسم :
دیشب در حوالی خواب هایم، سال پر بارانی بود...
خواب باران و پاییزی نیامده را دیدم...
دعا کردم که بیایی، با من کنار پنجره بمانی، باران ببارد...
اما دریغ که رفتن، راز غریب این زندگیست...
رفتی پیش از آن که باران ببارد ...
می دانم، دل من همیشه پر از هوای تازه باز نیامدن است!
انگار که تعبیر همه رفتن ها، هرگز باز نیامدن است...
بی پرده بگویمت :
می خواهم تنها بمانم...
در را پشت سرت ببند...
بی قرارم، می خواهم بروم، می خواهم بمانم ؟!
هذیان می گویم ! نمی دانم...
نه عزیزم، نامه ام باید کوتاه باشد...
ساده باشد، بی کنایه و ابهام...
پس از نو می نویسم :
سلام ! حال من خوب است...
اما تو باور نکن...
دلم شکسته خدایا نگاه کن ...
می گن خدا دل شکسته می خره ...
می گن خدا دعای عاشق برآورده می کنه ...
می گن خدا دست رد به سینه بنده ی تنهاش نمی زنه ...
می گن خدا گناه آدمای گناهکار رو می بخشه ...
می گن خدا با صابرانه ...
می گن اگه از خدا بخوای بهت لبخند می زنه ...
می گن اگه الان نداد،گذاشته تو آینده بهترین ها رو برات رقم بزنه ...
میدونم که خیال کردی رنگی ...
اما من هنوز پر رنگم حتی بیشترازقبل ...
گفتی میری تابه اون خیانت نکنی... قبول !
بهم گفتی نمی خوای بهم فکر کنی ....
گفتی دلت پر شده از اینکه ...
می گن خدا بخشنده است ...
می گن خدا بینا و شنواست ...
گفتی فقط دعا کنم ... واسه چی؟
واسه برگشتنت ... ؟ واسه دل رحم شدنت ...؟یا حتی واسه دلسنگ شدنت...؟؟؟
واسه عاشق شدنت ...
تو رو خدا قسم نذار این دوباره بیاد تو دلم که "همه چی اولش خوبه"
گیلاس اولش خوبه ... و ... عشق ...!
تنها شدم مثل قبل ...
تنهاو بی پناه یه سایه بون عاشق ...
تو هم تنهایی رو آوار کردی تو دلم الهی که دلت همیشه شادو کس دار باشه...
فقط دعا می کنم خدا به آرزوهام رحم کنه ...
می گن خدا ...

دستمال کاغذي به اشک گفت:
قطره قطرهات طلاست
یک کم از طلاي خود حراج ميکني؟
عاشقم !
با من ازدواج ميکني؟
اشک گفت:
ازدواج اشک و دستمالِ کاغذي!
تو چقدر سادهاي
خوش خيال کاغذي!
توي ازدواج ما
تو مچاله ميشوي
چرک ميشوي و تکهاي زباله ميشوي
پس برو و بيخيال باش
عاشقي کجاست!
تو فقط
دستمال باش!
دستمال کاغذي، دلش شکست
گوشهاي کنار جعبهاش نشست
گريه کرد و گريه کرد و گريه کرد
در تن سفيد و نازکش دويد
خونِ درد
اخرش، دستمال کاغذي مچاله شد
مثل تکهاي زباله شد
او ولي شبيه ديگران نشد
چرک و زشت مثل اين و آن نشد
رفت اگرچه توي سطل آشغال
پاک بود و عاشق و زلال
او با تمام دستمالهاي کاغذي فرق داشت
چون که در ميان قلب خود
دانههاي اشک کاشت...
همه حدس میزنند که نامه هایم را نمی خوانی، می گویند چقدر
عین هم می نویسی ….؟!
لحنی،لحجه ای، دلیلی لا اقل عوض کن...
بگذار ندانند برای عوض کردن لحن ورنگ چشم و بغض شعر و اشکهایی
که مثل مه روی نامه می غلطند باید معشوق را عوض کرد...
دلم می خواهد جوری که به گوش تمامشان برسد فریاد بزنم:
او را نه عوض می کنم و نه عوض می شود پس داستان همچنان
ادامه دارد...
گلایه ای نیست بهانه، بارها درد کشیده ام و گفته ام که در مسیر
عشق حتی اگر به بهانه ء نگاه کردن به پشت سرت هم برگردی
عاشقیت تا دنیا، دنیاست زیر یک سوال پررنگ و بی جواب
رود،عشق معامله نیست که اگر قیمت مناسب بود،
به اندازه کافی هدیه بدی و بمانی ، و اگر روبان نقره ای
جعبه هدیه اش یک تای اضافی داشت زیر همه چیز بزنی
و بروی، آنها که زیاد درد نیست عزیزم...
بگذار از تشابه من ایراد بگیرند نه تفاوت تو ...
فدای یک تار موی رنگ شبت، بهانه ء دیروز و بی مهر امروز
و بی وفای فردای همیشه عزیز...
باز دلت از کدام قصه ء بی مهر روزگار گرفته بود که حتی در قهر هم همه چیز را پای
دله من گذاشتی...
میخواهم هرجا هستی خوش باشی...
فقط این را بدان که من به تو وفادار بودم و هستم...اما تو...!!!
اگر پای ثانیه های رنگینت خسته نشده قدمی بگذار...
نامه ام را بخوان و خبرم کن که خواندی...
پیشنهاد میکنم برای اینکه هم نامه را بخوانی و هم لذت ببری فرض کنی که به جای
قدم گذاشتن به وبلاگ من بر روی قلبم قدم میزنی...
این کار مورد علاقه ء توست...میدانم...!!!
همین...

نمیدونم بهونه چندتا دیگه تولد میتونم اینجا برات بگیرم...
ولی میخوام تا اونجائیکه میتونم منتظر روزهای میلادت بشینم...
انقدر که بالاخره خودت دوباره متولد بشی...
خود خودت نه این آدم ناشناسی که الان پیش رومه...
هنوزم نفهمیدم چه شکلی دلت اومد؟
چه شکلی دلت اومد از خالق فرشته کوچولو دل بکنی؟
خیلی حرفا باهات دارم ولی بهم اجازه گفتن هیچ کدومو ندادی و نمیدی...
دلم میخواست اینجا بگم ولی نمیشه ...
آخه باید فقط به خودت بگم به خود خودت...
یادته هر وقت روم نمیشد بهت حرفی رو بزنم میگفتم " بمونه واسه خودم؟ "
توام همیشه میگفتی " باشه اینم بمونه واسه خودت...
.حرفات داره مثل ظبط صوت تو گوشم میپیچه ولی نمیدونم کدومش و بگم...
بهونه...
چرا همه حرفات یادت رفته؟! چر دیگه اون خدایی که به من نشونش دادی رو دیگه نمیبینی؟!
به خدا قول دادم دوباره یادت بندازمش...
نمیدونم چه جوری چون عین سنگ سخت شدی...
ولی آب میتونه سنگ و سوراخ کنه . نه؟
راستش و بگم؟؟؟
اومدم باهات مبارزه کنم.جلوت وایمیسم حتی اگه این تکه های باقیمونده قلبمم له کنی...
بهم گفتی برم دنبال زندگیم . گفتی برای همیشه فراموشت کنم
گفتی برم دنبال خوشبختیم...
گفتی تورو با تنهاییت تنها بذارم...
گفتی نمیفهمی چرا با این همه بی توجهی ترکت نمیکنم؟؟؟!!!
من بهت میگم بهونه...!
چون من رفیق نیمه راه نیستم.چون من عادت ندارم عزیزانم و وسط مشکلات تنها بزارم.
میدونم! نمیخواد بگی به یه چیزا واهی دل سپردم.
من فقط به لحظه ای دل سپردم که یک لحظه بهونه واقعی خودم و ببینم...
خوشبخت خوشبخت...
ولی اگه تو رو نتونم خوشبخت ببینم تا آخر عمر نمیتونم خودمو ببخشم. ..
میخوام بدونی تو این چند وقت چی کشیدم...
میخوام بدونی هر وقت خواستم ترکت کنم یا ازت متنفر بشم
یکی با تمام قوا جلوی روم وایساد...
میخوام بفهمی با تمام سردیها.بی اعتنایی ها . لجبازی ها و عصبانیت هات هنوزم دوست
دارم.شاید خیلی بیشتر از قبل.شاید که نه حتما"...
تو هر روز جدی تر میشی. هر روز بیشتر سعی میکنی حرفات و به کرسی بنشونی.
و هر روز بیشتر سعی میکنی دل مهربونت و پشت چهره جدیت پنهون کنی.
به وسیله صدای بلند و سرد و قاطعت میخوای بفهمونی که دیگه دلی وجود نداره.
ولی این رفتارها روی کسانی اثر داره که ظاهر تو رو میشناسن نه من که دل تو رو دیدم.
نه من که هر وقت دعوام میکردی به چشمهات نگاه میکردم یا ساکت میموندم سرم داد بزنی
که این حرکت و انجام ندم...
نه من که وقتی با لحن قاطع و سرد و عصبانی از تصمیمت برای ترکم میگفتی
و من گریه میکردم...
ازم میخواستی که گریه نکنم چون هنوز به اون حد از دل سنگی نرسیدی
که بتونی این صدارو تحمل کنی
میبینی بهونه!همیشه عادت داری... خودتو لو بدی...
دروغ گفتن و هنوز یاد نگرفتی...
تو خودتم میدونی که نمیتونی اونی باشی که سعی در نشون دادنش داری...
ولی با خودتم سر جنگ افتادی...
برای همین ترک همه چیز و همه کس و میکنی تا شاید آروم شی...
ولی بهتره برای یه بارم شده به تصویر خودت موقعی که داری از خواهرت یا برادرزادت
صحبت میکنی و چشات برق میزنه نگاه کنی...
یا وقتی که با تمام وجودت سعی در برطرف کردن مشکلات خوانواده ات داری.
یه بار بهم گفتی تو به همه ظاهرت و نشون میدی و به من باطنت و...
تو هم همیشه همین طور بودی ولی حالا سعی در پنهان کردنش میکنی ولی متاسفم.
نمیتونی...
خب بسه دیگه.می ترسم کم کم بشم مثله همون مادربزرگای قدیمی که بهم نسبت میدی.
راستی!!!
حافظ یه شعر برای تولدت هدیه کرده...
انگار اونم میخواد جلوت وایسه و حق و بده به من!
خدا و حافظ با منن حالا برو برای خودت یار پیدا کن...
هر چه قدرم تنهایی و غرورت بزرگ باشن از پس ما برنمیان...
نیروی کمکی احتیاج داری.فقط امیدوارم از نیروهای سالم و درستت استفاده کنی.
برای تولدت ۲تا دعا کردم:
یکی اینکه بتونم به عهدم وفا کنم و ...تو خوشبخت بشی.
یکیم اینکه تو تمام این مدت چند سال لطمه ای به سلامتیت نخوره.
چه از نظر روحی چه جسمی...
خودت میدونی چی رو میگم.نه؟
همون چیزیکه معتقدی به من ارتباطی نداره و من همیشه نگران این موضوعم.
ولی مطمئنم تو اگه بخوای از پس این موضوع هم میتونی بربیای.
فقط باید بخوای...
"بخواه که برگردی بهونه"
گاهی وقتها ...
گاهی وقتها دلت می گیره وقتی میفهمی خیلی کارهارو یه جور دیگه باید انجام میدادی...
گاهی وقتها دلت میگیره وقتی میفهمی که چقدر سادهای...
گاهی وقتها دلت میگیره وقتی میفهمی که خوب بودن به درد نمیخوره، باید پست بشی...
گاهی وقتها دلت میگیره وقتی حس میکنی چقدر تنهایی...
گاهی وقتها دلت میگیره وقتی میفهمی هیچ چیز اون چیزی نشد که دلت میخواست...
گاهی وقتها دلت میگیره از این که باید اینقدر تظاهر کنی چیزی برات مهم نیست...
گاهی وقتها دلت میگیره...
راستی بهانه: دیشب برای خاطرات صورتی رنگ قدیمی مان کلی اشک ریختم.
چشمهام دیگر باز نمی شد بنفش ترین!!!![]()
فراموش نشده ای
!!!پر رنگ تر حک شدی
!!!
راستی...تولدت نزدیکه...کاشکی تا اون موقع...!
کاشکی یه معجزه میشد...!
به هد حال ۵شنبه ۱۰ اردیبهشت اینجا جشن تولده...
قدم همه هم سر چشم...

یادت می آید بهانه ،می گفتی کاش می دانستم منبع این همه نوشته ها که برمی آید ازتو، کجاست؟!
می بینی مهربان؟! زمان چه تند بر ما می گذرد و خیال می کند ما هم تند فراموشمان می شود ایام؟!
می بینی؟!فکر می کند همه چیز با گذشتن و رد شدن طوفانی و سریع از یاد می رود؟!
می بینی؟!نامردی مال تمام دوران ها و آدمها و غیر آدمهاست...
مائیم که میدانیم چه بوده و الّا کسی نمی داند حرف مارا ...
همه فقط بلدند آدمهای صبوری نشان دهند خویش را که ما را فریب دهند...
اصلا تو بگو چرا من وقتی از تو مینویسم دستانم می لرزد؟
آخ! یادم آمد!... بگذریم...
تو نمی گذاری من دیگر دوست بخوانمت!اما همین که یکتایی ،خودش کافیست مهربان!لجبازم نه؟!!!
دیگر نمی آید چیزی از مغز پوکم تا بنویسمش!!!
فقط اگر اشتباهی یادم در ذهنت خطور کرد ،اگر زشت بود خاطرم ، خط خطیم کن...
می دانی از تو چه پنهان نمی خواهم خاطرم چون خودم مکدّرت کند...
همین که می بینم همه چیزبرایت عادی شده شادم می کند بخدا!!!
عادی مثل خاطرات ، مثل زمان، مثل دوشنبه، مثل ماه آذر، مثل عدد۱۱ ، مثل من...
نه مثل تو، نه مثل اردیبهشت و نه مثل لغت شکیبایی...
همین...!!!

صحبت از اثر خودکار روی پوست دستم نیست که می گویی هر چه بگذرد کم رنگ تر
میشود!!!
صحبت از فراموشی نیست...
صحبت از زمان نیست که گاهی زمان هم کم می آورد پیش حرفهایی که زده شده و نگاه
هایی که خیره شده و خنده هایی که رها شده!!!می دانی ؟!
یادت می آید گفتم فراموشم می شود؟!
اینکه کتاب درس امروزم را همراه بیاورم یا اصلا یادم برود که خبری از بیداریت بگیرم!!!
یا اصلا بعد آن هم ذوق برای یاد گرفتن لجباز ترین قسمت درسم که از تو یاد گرفتم -کمی که
گذشت و پرسیدی و من سکوت کردم که نمی دانم؟!
من گیج گیجم. اما صحبت از ذهن و فراموشی نیست.
صحبت از من است که بعد مدتها برای خندیدن انتظار کشیدم.
صحبت از من است و علاقه ی ناتمام من به تکرار خاطرات خوب.
حرف از ستاره تاریکیست که بعد سالهای نکبت بارش می خواست با تو بخندد. می دانی؟!
حالا تو قضاوت کن می شود زمان باز بیاید و به قول تو گرد بپاشد روی این همه احساس ناب
کودکانه و فراموشمان شود؟!
راستی امروز در خیابانهای گناه آلود شهر، آن قدر تو را دیدم که چشمانم را حتی وسط راه
عبور ماشین های سخت بستم!!!باز که میشد باز، تو دیده می شدی!!!ملامتم نکن و به این
دیوانگی نخند، تو گفتی گاهی بگذار احساس دستهای عقل را رها کند و کمی تنهایی برای
خود بازیگوشی کند.
اما حالا که می نویسم ، تنهای تنهایم و خیالت مدام ذهنم را قلقلک می دهد و گاهی
نیشگونی به خاطر آن روز آخر می گیرد و من باز می لرزم!!!
راستش دلم برایت تنگ شده!!!
ببین بیخیال، غلط کردم، فراموش کن!!!ببین رویش هم خط زدم بلکه گمان کنی پشیمانم.
بگذر! این هم خطایی بود!
من آموختم در زندگی مرده ی خویش که همیشه همه چیزهای خوب پایان خوبی ندارند. و این
از آن خوبها بود هااااااااااااااااااا!
نه آن پایان شیرین که تو گمانش بردی و نه آن پایانی که من فکر می کردم.ای بابا!نشد.
مشکل از تو نیست ها!!!!مشکل از من است که نحسیم را از روز اول به تو نگفتم!این هم
بماند و بخشش تو!!!شاید اگر می گفتم این نمیشد پایان عجیب و غریب ما...
مواظب بهانه من باش...

منم اومدم تا مثل همه عید رو به بهترین دوستام تبریک بگم...
یادمون نره که از دلهایی که خواسته و ناخواسته شکستیم دلجویی کنیم...![]()
بچه ها موقع تحویل سال برای این ستاره که چیزی به خاموش شدنش نمونده هم
دعا کنید...ممنون![]()
![]()
![]()
و در آخر
happy new year with the best
...wishes

این خستگی و روز مرگی امان مرا بریده.می دانید؟!خسته ام. آنقدر که جرات فریاد هم ندارم. می ترسم تارهای نازک سکوتم پاره پاره شوند و ویران کنند هستی پوچ مرا!!!
آنقدر شمردم انتظار را که دیگر حالم از دلتنگی به هم می خورد. حالم از آدمها ، از مورچه های صبور که هِی دانه از دهانشان می افتد و باز بَرَش می دارند. از آینه که همیشه تصویری تاریک از من نشان می دهد.
می بینید؟! دیگر به جای آه، اَه می کنم روزگارم را! نه که گمان کنی مرا گرد عاشقی اینچنین پریشان کرده . نه!اشتباه نکنید. من درد تهی بودن از درون می کشم. من روزهاست رنگ خوشی به چشم ندیده ام. من مدتهاست لبخندهای زهرآلودم طعم شور اشک می دهند. من آنقدر غریبم که حتی به چشم رهگذران خیابان های عادی روزگارمان هم نمی آیم. می دانی؟!
اما چه جسورم من که می نویسم. من لذت می برم از این تنهایی و دوست دارم محض بودن تلخی هایم را! و از همین روست که من قهوه تلخ می خورم جای چایی شیرین!!!
اما دوستم تو برایم دعا کن. تو دعا کن من اگر باقیم، فرو نروم در دلخوشی های بیهوده که آتش به جانم می زند. تو دعا کن که من ترحم نشوم. دعا کن من تهی بمانم اما خوار نشوم. من بیزارم از آدمهایی که بخاطر تنهاییم همراهمند. متنفرم از شادیهای کوچک موقتی که برای تولدم حرامم می کنند تا بلکه حس کنم میلاد من ، آدمی را شاد می کند. می دانید من حتی از هدیه ها هم بدم می آید.
تو برایم دعا کن سهم من گریه های شبانه باشد اما خنده های زورکی نه...
توبگو من توقع زیادی دارم؟!
تو بگو ...
دعایم می کنی؟!

تو که آمدی فهمیدم در تمام لــــــحظه های زندگیـــــم تو را کم داشتـــــــه ام ....
تو که آمـــــدی خیلی چــــیزها را فهـــــــمیدم...
به خود گفتم هنوز اتفاقی نیـــفتاده...
هنوز چیــــزی تغییر نکرده...
باید خیلـــــــی زود جلویش را گرفت....
اما چشـم که باز کردم دیدم تو ناممـــــکن ترین آرزوی زندگیم هستی و مـن هیچ راه فـــراری
از تو ندارم ...
تو همه جا بودی ...
لا به لای خطوط کتابها ...
پشت پنجره های غریبه و آشنا ...
در پیـــچ و خم کوچه ها ...
انــگار خسته نمی شـــدی...
و من هر قدر بیشـــتر دست و پا می زدم بیشتر فـــرو می رفتم...
گفــــتم شاید با ندیدنت از پس خود برآیم امـا خوب........
گفتن ندارد.........نشد...
تصـــمیم گرفتم بی سر و صدا بـا این آتــــشی که به جانم افتاده بسازم اما ...........
باز هم نشد...
پاســـــخ تو بـه این احساس تمام زندگــــــیم را ویران کردو من مانــدم و ویرانه هایی که یادگار
توست...
حالا برای من فقط خاطـــره صدایت از آن هــــــمه لحظه بــاقی مانده...
تو برای من پلـــــی بــودی میان رویا و بیداری و ترانه ای برای روح خسته ام ...
تنها نشسته ام ...
نگاه چشمانم تار ...تار...می شوند...احساس می کنم چیزی بر گونه ام می غلتد ...
دست برگونه ام میکشم ... مثل همیشه اشک هایم بی اختیار جاریست ...
با پشت دست اشک هایم را پاک می کنم ...باز هم احساس می کنم چیزی بر گونه ام می غلتد .
دوباره دست به گونه ام می گشم... بازهم اشک بود ...
خدای من ...!
چرا بی اختیار ...!
چرا بی هیچ مقدمه ...! این اشک ها جاریست ...!
رو به آیینه می ایستم ...چشم در چشم دختری معصوم می دوزم که ...
اشک ها دیرگاهی ست در چشمانش خانه کرده اند ...
گویی عاشق چشمان دخترک شده اند ... چشمانی معصوم و منتظر ...
روبه آیینه ... حرف میزنم :
تنهایی ؟! تنهای تنها ؟! منتظری ؟! منتظرمنتظر ؟!
منتظر یه اتفاق ؟! شاید یه معجزه ؟! شایدم ...
در چشمانم نگاه نافذش را می دوزد ولب می گشاید :
آره ... منتظرم ... منتظر یه معجزه ام ...
باز هم رو به آیینه ... چشم در چشم دخترک می دوزم ... کمی بعد دور می شوم ...
با خودم حرف می زنم ...
چشمانش چه آرام بود ...! چه نگاه نافذی داشت ...!
اگر همه چشمانی به این آرامی داشتند . . . دنیا پراز آرامش بود ...
بیخود نیست که اشک ها این چنین سخت عاشق شده اند ...
و همچنان ... اشک ها باید میهمان آن دو چشم روییای باشند ...!
بی آنکه از دخترک اجازه ای برای ورود بگیرند . . .
![]()
![]()
ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم...
چند وقتی است که هر شب به تو می اندیشم ...
به تو آری , به تو , یعنی به همان منظر دور...
به همان سبز صمیمی به همان باغ بلور...
به همان سایه , همان وهم و همان تصویری ...
که سراغم ز غزل های خودم می گیری ...
به تبسم , به تکلم , به دل آرایی تو ...
به خموشی , به تماشا , به شکیبایی تو...
به سخن های تو با لهجه شیرین سکوت...
به نفس های تو در سایه سنگین سکوت...
به همان زل زدن از فاصله ی دور به هم...
یعنی آن شیوه فهماندن منظور به هم ...
شبحی چند شب است آفت جانم شده است...
اول نام کسی ورد زبانم شده است...
...
تنها متولد شدم...
تنها زندگي كردم...
و...
تنها خواهم رفت...
پس اي رهگذر ملالي نيست كه نيامده
بروي و مرا تنها بگزاري...
اين دل خيلي وقت است كه به اين
تنهايي عادت كرده...
فقط در خاطرت باشد كه روزي از اين
كوچه گذر كردي...
شايد هم لحظاتي هر چند كوتاه در آن
خوش بودي...
هیچ کس تنهائیم را حس نکرد،
برکه طوفانیم را حس نکرد،
او که سامان غزل هایم از اوست،
بی سر و سامانیم را حس نکرد...
تموم خاطراتمون اشکای چشمای منه
دیگه باید خواب ببینم دستات تو دستای منه
اما بدون با عکس تو این روزارو سر میکنم
خیلی بدی کردی به من محاله من ولت کنم
کدوم گلایمو بگم یه عالم از تو دلخورم
تو فکر هیچ چیو نکن من غصه هاتو میخورم
بازم خدا دل منو برای غم نشونه کرد
تو هم برو مثله همه تنهام بذار و برنگرد
اما هنوز من چشم به در
نیستی بی تو من در به در
نیستی ببینی که بی تو تنهام
کو دست گرمت تو اوج سرمام
خیلی دلم گرفت ازت دیگه سراغمو نگیر
فقط یه عکس ازت دارم بیا اینم ازم بگیر
یه روز میفهمی قدرمو اما نمیدونی کجام
بمیرم واسه غربتم محاله این ورا بیام
یه عمره بغضه تو گلوم یه آه سردی تو صدام
مهمون نوازی این نبود خاک خدا دارم میام
من که دیگه دارم میرم نگی رفت و حرفی نزد
خدانگهدارت باشه گرچه دلم رنجید ازت
یادت بیاد حرفای منو،لبهای تو اشکای منو
آخه برات من چی کار نکردم
زجرم میدادی دعات میکردم
چه شبها من غصه هاتو خوردم
تو تب میکردی برات میمردم
یادت بیاد من همونی هستم
که شب رو تا صبح بیدار میشستم
همین...

کوچه بی تو بی عبوره...
kooche-bito-bioboore.blogfa.com

اين روزها...
زانوها در بغل خوابيده . سر به ديوار تكيه زده و چشمهايم به ديدار اشك ميرود...
شعله ها زبانه مي كشند...
من انگار در حوضي از يخ دست و پا مي زنم...
اين روزها اگر كوك سازم غمگين است ...
چاره چيست...؟؟؟
ارتعاش صداي قلبم: انگشتان مرا به روی ساز میکشد...
این روزها صدایم درگیر ناله است...
بغضم به صدا راه نمی دهد...
شبها که وضعش ناگفتنی ست...
من می مانم و تمام تاریکیهای شهر من...
من می مانم و تصویری تاریک از روز...
من می مانم و یک بغل داغ شقایق...
گاهی که به ترس رویی نشان میدهم آغوش عشق تنها پناهگاه من است...
تنها مامن دلواپسیهایم...
تنها گرمای روح بخش روح خسته ام...
این روزها به خیابان نمی روم...
شاید به اجبار خزان صدای شکستن برگی بیاید...
طاقت شکستن ندارم ...
طاقت دیدن بی پناهی شاخه ها راهم ندارم...
این روزها به آسمان نگاه نمی کنم ...
شاید پرستویی به کوچ رود...
دیگر توان غیبت پرستو را ندارم ...
این روزها روزهای درد است...
×...سرت را به نشانه ء تـأسف تکان بده...×
خیلی وقت است که برای خودم زندگی نمیکنم...
میخندم...میگریم...
زیرا زندگی حاکم است و من با برگ بازنده ای محکوم به بازیچه بودنم...
تا شاید روزی...
...حکم دست من افتد...